الحكاية و التمثيل
بود مردى ، سنگ شد در كوهِ چين * اشك مىبارد ز چشمش بر زمين
بر زمين چون اشك ريزد زار زار * سنگ گردد اشكِ آن مرد آشكار
گر از آن سنگى فتد در دستِ ميغ * تا قيامت زو نبارد جز دريغ .
هست علم آن مردِ پاكِ راستگوى * گر به چين بايد شدن ، آن را بجوى
زان كه علم از غصّهء بىهمّتان * سنگ شد تا كى ز كافر نعمتان ؟
جمله تاريك است اين محنت سراى * علم در وى چون جواهر رهنماى
رهبرِ جانت درين تاريك جاى * جوهرِ علم است و علمِ جانفزاى
تو درين تاريكىِ بىپا و سر * چون سكندر ماندهاى بىراهبر
گر تو بر گيرى ازين جوهر بسى * خويش را يا بى پشيمانترْ كسى
ور نبايد جوهرت ، اى هيچ كس * هم پشيمانتر تو خواهى بود بس
گر بوَد ور نبوَد اين جوهر تو را * هر زمان يابم پشيمانتر تو را
اين جهان و آن جهان ، در جان ، گُم است * تن ز جان و جان ز تن ، پنهان ، گُم است