سِرِ ذرّاتش همه روشن شود * گلخنِ دنيا برو گلشن شود
مغز بيند از درون نه پوست او * خود نبيند ذرّهاى جز دوست او
هر چه بيند روىِ او بيند مدام * ذرّه ذرّه كوىِ او بيند مدام
صد هزار اسرار از زيرِ نقاب * روى مىبنمايدت چون آفتاب
صد هزاران مرد گم گردد مدام * تا يكى اسرار بين گردد تمام
كاملى بايد درو جانى شگرف * تا كند غوّاصىِ اين بحرِ ژرف
گر ز اسرارت شود ذوقى پديد * هر زمانت نو شود شوقى پديد
تشنگىِ بر كمال اينجا بُوَد * صد هزاران خون حلال اينجا بود
گر بيازى دست تا عرش مجيد * دم مزن يك ساعت از « هَلْ مِنْ مزيد »
خويش را در بحرِ عرفان غرق كن * ور نه بارى خاكِ رَه بر فرق كن
گر نه اى ، اى خفته ، اهلِ تهنيت * پس چرا خود را ندارى تعزيت
گر ندارى شاديى از وصلِ يار * خيز بارى ماتمِ هجران بدار
گر نمىبينى جمالِ يار تو * خيز منشين ، مىطلب اسرار تو
گر نمىدانى طلب كن شرم دار * چون خرى تا چند باشى بىفسار ؟