شاه گفتا « لايقِ لات اين بود * وز خداى من مكافات اين بود . »
بشكن آن بُتها كهدارى سر به سر * تا چو بُت در پا نه افتى در به در
نفسِ چون بُت را بسوز از شوقِ دوست * تا بسى جوهر فرو ريزد ز پوست
چون به گوشِ جان شنيدستى الست * از بلى گفتن مكن كوتاه دست
بستهاى عهدِ الست از پيشْ تو * از بلى سر در مكش زين بيش تو
چون به دو اقرار آوردى نخست * كى شود انكارِ آن كردن درست
اى به اوّل كرده اقرارِ الست * پس به آخر كرده انكارِ الست
چون در اوّل بستهاى ميثاق تو * چون توانى شد در آخر عاق تو
ناگزيرت اوست ، پس با او بساز * هر چه پذرفتى وفا كن ، كژ مباز .
الحكاية و التمثيل
گفت چون محمود شاهِ خسروان * رفت از غزنين ، به حربِ هندوان
هندوان را لشكرى انبوه ديد * دل ازان انبوه پراندوه ديد
نذر كرد آن روز شاهِ دادگر * گفت اگر يابم برين لشكر ظفر ،