تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
مردِ عابد ديد موسى را ز دور * پيشِ او شد ك « اى سپهسالارِ طور
از براىِ حق كه از حق كن سؤال * تا چرا نه ذوق دارم من نه حال ؟ »
چون كليم القصّه شد بر كوهِ طور * باز پرسيد آن سخن ، حق گفت « دور !
گو هر آنك از وصلِ ما درويش ماند * دايماً مشغولِ ريشِ خويش ماند . »
موسى آمد قصّه بر گفتا كه چيست * ريشِ خود مىكند مرد و مىگريست
جبرئيل آمد سوى موسى دوان * گفت « هم مشغولِ ريش است اين زمان
ريش اگر آراست در تشويش بود * ور همى بر كند ، هم در ريش بود ! »
يك نفس بىاو بر آوردن خطاست * چه به كژ زو باز مانى چه به راست
اى ز ريشِ خود برون نا آمده * غرقِ اين درياىِ خون نا آمده
چون ز ريشِ خود بپردازى نخست * عزمِ تو گردد درين دريا درست
ور تو با اين ريش در دريا شوى * هم ز ريشِ خويش نا پروا شوى .

الحكاية و التمثيل

داشت ريشى بس بزرگ آن ابلهى * غرقه شد در آبِ دريا ناگهى