گفت « دايم ياد دار اين يك سخن * « من » مگو تا تو نگردى همچو من . »
گر به مويى زندگى باشد تو را * كافرى نه بندگى باشد تو را
راه را انجام در ناكامى است * نامِ نيكِ مرد در بدنامى است
زان كه گر باشد درين ره كامران * صد منى سر برزند در يك زمان .
الحكاية و التمثيل
پاك دينى گفت آن نيكوتر است ، * مبتدى را كاو به تاريكى در است ،
تا بكلّى گم شود در بحرِ جود * پس نماند هيچ رشدش در وجود
زان كه چيزى گر برو ظاهر شود * غرّه گردد وان زمان كافر شود
آنچه در توست از حسد وز خشمِ تو * چشمِ مردان بيند او نه چشمِ تو
هست در تو گلخنى پر اژدها * تو ز غفلت كرده ايشان را رها
روز و شب در پرورششان مانده * فتنهء خفت و خورششان مانده
اصلِ تو از خاك وز خون شد تمام * وى عجب هر دو ز بىقدرى حرام
خون كه او نزديكتر آمد به تو * هم نجس هم مختصر آمد به تو
هر چه در بُعدِ دل است از قربِ حِس * هم حرام افتد ، بلا شك ، هم نجس
گر پليدىِ درون مىبينيى * اين چنين فارغ كجا بنشينيى .