الحكاية و التمثيل
در برِ شيخى ، سگى مىشد پليد * شيخ از ان سگ هيچ دامن در نچيد
سايلى گفت « اى بزرگِ پاكباز * چون نكردى زين سگ آخر احتراز ؟ »
گفت « اين سگ ظاهرى دارد پليد * هست آن در باطنِ من نا پديد
آنچه او را هست بر ظاهر عيان * اين دگر را هست در باطن نهان
چون درونِ من چو بيرونِ سگ است * چون گريزم زو كه با من هم تگ است
ور پليدىِ درونت اندكىست * صد نجس بيشى كه اين قلّه يكىست
گر چه اندك چيزت آمد بندِ راه * چه به كوهى باز مانى چه به كاه . »
الحكاية و التمثيل
عابدى بودهست در وقتِ كليم * در عبادت بود روز و شب مقيم
ذرّهاى ذوق و گشايش مىنيافت * ز آفتابِ سينه تابش مىنيافت
داشت ريشى بس نكو آن نيك مرد * گاه گاهى ريش خود را شانه كرد