گفت چون اين فكر كردم ، از قضا * كرد خر اين جايگه بادى رها
يعنى آن كو مىزند اين شيوه لاف * خر جوابش مىدهد ، چند از گزاف ؟
زين سبب چون آتشم در جان فتاد * جاى حالم بود و حالم زان فتاد . »
تا تو در عُجب و غرورى ماندهاى * از حقيقت دورِ دورى ماندهاى
عُجب بر هم زن غرورت را بسوز * حاضر از نَفْسى ، حضورت را بسوز
اى بگشته هر دم از لونى دگر * در بُنِ هر موىْ فرعونى دگر
تا ز تو يك ذرّه باقى ماندهست * صد نشان از تو نفاقى ماندهست
از منى گر ايمنى باشد تو را * با دو عالم دشمنى باشد تو را
گر تو روزى در فناى تن شوى * گر همه شبْ در شبى ، روشن شوى
من مگو ، اى از منى در صد بلا * تا به ابليسى نگردى مبتلا .
الحكاية و التمثيل
حق تعالى گفت با موسى به راز * ك « اخر از ابليس رمزى جوى باز . »
چون بديد ابليس را موسى به راه * گشت از ابليس موسى رمز خواه