الحكاية و التمثيل
صوفيى چون جامه شستى گاه گاه * ميغ كردى جملهء عالم سياه
جامه چون پر شوخ شد يكبارگى * گر چه بود از ميغ صد غمخوارگى
از پىِ اشنان سوى بقّال شد * ميغ پيدا آمد و آن حال شد
مرد گفت « اى ميغ چون گشتى پديد ؟ * رو كه مويزم همى بايد خريد
من ازو مويز پنهان مىخرم * تو چه مىآيى ، نه اشنان مىخرم
از تو چند اشنان فرو ريزم به خاك ؟ * دست از صابون بشستم از تو پاك . »
ديگرى گفتش بگو اى نامور * تا به چه دلشاد باشم در سفر
گر بگويى كم شود آشفتنم * اندكى رشدى بود در رفتنم
رشد بايد مرد را در راهِ دور * تا نگردد از ره و رفتن نَفور
چون ندارم من قبول و رشد غيب * خلق را رد مىكنم از خود به عيب .