گفت تا هستى به دو دلشاد باش * وز همه گويندهاى آزاد باش
چون به دو جانت تواند بود شاد * جانِ پر غم را به دو كن زود شاد
در دو عالم شادىِ مردان بدوست * زندگىِ گنبدِ گردان بدوست
پس تو هم از شادىِ او زنده باش * چون فلك در شوقِ او گردنده باش
چيست زو بهتر بگو اى هيچ كس * تا بدان تو شاد باشى يك نفس .
الحكاية و التمثيل
بود مجنونى عجب در كوهسار * با پلنگان روز و شب كرده قرار
گاهگاهش حالتى پيدا شدى * گُم شدى در خود كسى كانجا شدى
بيست روز آن حالتش برداشتى * حالتِ او حالِ ديگر داشتى
بيست روز از صبحدم تا وقتِ شام * رقص مىكردى و برگفتى مدام :
« هر دو تنهاييم و هيچ انبوه نه * اى همه شادى و هيچ اندوه نه ! »