گر پديد آيى به هستى يك نفس * تير باران آيدت از پيش و پس
تا تو هستى رنجِ جان را تن بِنِه * صد قفا را هر زمان گردن بِنِه
گر تو آيى خود به هستى آشكار * صد قفات از پى در آرد روزگار .
الحكاية و التمثيل
شيخ بوبكرِ نشابورى به راه * با مريدان شد برون از خانقاه
شيخ بر خر بود با اصحابُنا * كرد نا گه خر مگر بادى رها
شيخ را زان باد حالت شد پديد * نعرهاى زد جامه بر هم مىدريد
هم مريدان هم كسى كان ديد ازو * هيچ كس فى الجمله نپسنديد ازو
بعد ازان كرد آن يكى از وى سؤال * ك « اخر ، اينجا در ، كه كرد اى شيخ ! حال ؟ »
گفت « چندانى كه مىكردم نگاه * بود از اصحاب من بگرفته راه
بود هم از پيش و هم از پس مريد * گفتم الحق كم نيَم از بايزيد
همچنين كامروز خويش آراسته * با مريدانم ز جان بر خاسته
بى شكى فردا خوشى در عزّ و ناز * در روَم در دشتِ محشر سر فراز