تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
در خيالِ خويش مغرور آمده * از فضاىِ معرفت دور آمده
نَفْس بر جانِ تو دستى يافته * ديو در مغزت نشستى يافته
[ تو به پندارى گرفتار آمده * پاى تا سر عينِ پندار آمده ]
گر تو را نورىست در ره نارِ توست * ور تو را ذوقىست آن پندارِ توست
وَجْد و فقرِ تو خيالى بيش نيست * هر چه مىگويى محالى بيش نيست
غرّهء اين روشنىِ ره مباش * نفسِ تو با توست جز آگه مباش
با چنين خصمى ز پى تيغى به دست * كى تواند هيچ كس ايمن نشست ؟
گر تو را نورى ز نفس آمد پديد * زخمِ گژدم از كرفس آمد پديد
تو ، بدان نورِ نجس غرّه مباش * چون نه‌اى خورشيد جز ذرّه مباش
نه ز تاريكىِ ره نوميد شو * نه ز نورش همبرِ خورشيد شو
تا تو در پندارِ خويشى اى عزيز * خواندن و راندن نه ارزد يك پشيز
چون برون آيى ز پندارِ وجود * بر تو گردد دورِ پرگارِ وجود
ور تو را پندارِ هستى هست هيچ * نبوَدَت از نيستى در دست هيچ
ذرّه‌اى گر طعمِ هستى باشدت * كافرى و بُت پرستى باشدت
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 256 | فريد الدين العطار النيسابوري