تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
چون برِ محمود بردندش سپاه * شد مسلمان عاقبت آن پادشاه
هم نشانِ آشنايى يافت او * وز دو عالم هم جدايى يافت او
بعد از آن در خيمه‌اى تنها نشست * دل ازو برخاست ، در سودا نشست
روز و شب در گريه و در سوز بود * روز از شب ، شب بتر از روز بود
چون بسى شد ناله‌هاىِ زارِ او * شد خبر محمود را از كارِ او
خواند محمودش به پيشِ خويش در * گفت « صد ملكت دهم زان بيشتر
تو شهى ، نوحه مكن بر خويش ازين * چند گريى ، نيز مَگْرى بيش ازين . »
خسروِ هندوش گفت « اى پادشاه * من نمىگريم ز بهرِ ملك و جاه
زان همى گريم كه فردا ذو الجلال * در قيامت گر كند از من سؤال ،
گويد اى بد عهد مردِ بىوفا * كاشته ، با چون منى ، تخمِ جفا
تا نيامد پيشِ تو محمود باز ، * با جهانى پر سوارِ سر فراز ،
تو نكردى يادِ من ، اين چون بود * بارى از خطِ وفا بيرون بود
گِردِ مىبايست كردن لشكرى * بهرِ تو ، تو خود ز بهرِ ديگرى
بى سپاهى ياد نامد از منت * دوستت خوانم بگو يا دشمنت