دوستى و دشمنىْ ما را ببين * پاى در نِه خويش را رسوا ببين
گر به زيرِ پل در آيى يك نَفَس * وارهى زين طم طراق و زين هوس . »
سنجرش گفتا « نيَم مردِ شما * حُبّ و بغضم نيست در خوردِ شما
نه شما را دوستم نه دشمنم * رفتم اينك تا نسوزد خرمنم
از شما هم فخر و هم عاريم نيست * با بد و نيكِ شما كاريم نيست . »
همّت آمد همچو مرغى تيز پر * هر زمان در سيرِ خود سر تيزتر
گر بپرّد جز به بينش كى بود * در درونِ آفرينش كى بُود ؛
سيرِ او ز آفاق هستى برتر است * كو ز هشيارى و مستى برتر است .
الحكاية و التمثيل
نيم شب ديوانهاى خوش مىگريست * گفت اين عالم بگويم من كه چيست ؟
حُقّهاى سر بر نهاده ، ما درو * مىپزيم از جهلِ خود سودا ، درو
چون سرِ اين حُقّه بر گيرد اجل * هر كه پر دارد بپرّد تا ازل
وان كه او بىپر بُوَد ، در صد بلا * در ميان حُقّه ماند مبتلا