عرضه كن اسلام تا دين آورم * شرك سوزم ، شرع آيين آورم
اى دريغا بر دلم بندى چنين * بى خبر من از خداوندى چنين . »
بس كه با مطلوب خود اى بىطلب * بى وفايى كردهاى تو بىادب
ليك صبرم هست تا طاسِ فلك * جمله در رويت بگويد يك به يك .
الحكاية و التمثيل
دَه برادر قحطشان كرده نفور * پيشِ يوسف آمدند از راهِ دور
از سرِ بيچارگى گفتند حال * چارهاى مىخواستند از تنگ سال
روىِ يوسف بود در بُرقَع نهان * پيشِ يوسف بود طاسى آن زمان
دست زد بر طاس يوسف آشكار * طاسش اندر ناله آمد زار زار
گفت ، حالى ، يوسفِ حكمت شناس * « هيچ مىدانيد اين آوازِ طاس ؟ »
ده برادر بر گشادند آن زمان * پيشِ يوسف از سرِ عجزى زفان
جمله گفتند « اى عزيزِ حق شناس * كس چه داند تا چه بانگ آيد ز طاس ؟ »
يوسف آنگه گفت « من دانم درست * كو چه گويد با شما اى جمله سست