گفت « من بارى به جان بگزيدهام * پس به ملكِ عالمش بخريدهام
مىخرم يك دم به صد عالم هنوز * زان كه بِه مىارزدم هر دم هنوز
چون بِهْ ارْزُم يافتم من اين متاع * پادشاهى را ، بكل ، كردم وداع
لا جرم من قدر مىدانم تو نه * شكر آن بر خويش مىخوانم ، تو نه . »
اهلِ همّت جان و دل در باختند * سالها با سوختن در ساختند
مرغِ همّتشان به حضرت شد قرين * هم ز دنيا در گذشت و هم ز دين
گر تو مردِ اين چنين همّت نهاى * دور شو كاهل ولى نعمت نهاى .
الحكاية و التمثيل
شيخ غورى آن بكلّى گشته كُل * رفت با ديوانگان در زيرِ پل
از قضا مىرفت سنجر با شكوه * گفت « زيرِ پل چه قوماند اين گروه ؟ »
شيخ گفتش « بى سر و بىپا همه * از دو بيرون نيست حالِ ما همه
گر تو ما را دوستدارى بر دوام * زود از دنيا بر آريمت تمام
ور تو ما را دشمنى نه دوستدار * زود از دينت بر آريم ، اينْت كار !