خنده آمد مرد را گفت « اى سليم * نيست در خوردِ تو اين دُرِ يتيم
هست صد گنجش بها در انجمن * مه تو و مه ريسمانْت ! اى پير زن . »
پير زن گفتا كه « دانستم يقين * كاين پسر را كس بنفروشد بدين
ليك اينم بس كه چه دشمن ، چه دوست * گويد اين زن از خريدارانِ اوست . »
هر دلى كاو همّتِ عالى نيافت * مُلكتِ بىمنتها حالى نيافت
آن ز همّت ببود كان شاهِ بلند * آتشى در پادشاهى اوفكند
خسروى را چون بسى خُسران بديد * صد هزاران ملكِ صد چندان بديد
چون به پاكى همّتش در كار شد * زين همه مُلكِ نجس بيزار شد
چشمِ همّت چون شود خورشيد بين * كى شود با ذرّه هرگز همنشين ؟
الحكاية و التمثيل
آن يكى دايم ز بىخويشىِ خويش * ناله مىكردى ز درويشىِ خويش
گفتش ابراهيمِ ادهم « اى پسر * فقرْ تو ارزان خريدهستى مگر ؟ »
مرد گفتش ك « اين سخن نايد به كار * كس خرد درويشى آنگه ؟ شرم دار . »