هر كه را يك ذرّه همّت داد دست * كرد او خورشيد را زان ذرّه پست
نطفهء ملكِ جهانها همّت است * پرّ و بالِ مرغِ جانها همّت است .
الحكاية و التمثيل
گفت يوسف را چو مىبفروختند * مصريان از شوقِ او مىسوختند
چون خريداران بسى بر خاستند * پنج ره همسنگ مشكش خواستند
زان زنى پيرى به خون آغشته بود * ريسمانى چند در هم رشته بود
در ميانِ جمع آمد در خروش * گفت « اى دلّالِ كنعانى فروش