تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
اهل زندان را نبود از جزو و كل * هيچ چيزى نيز الّا بند و غُل
هم سرى چندى بريده داشتند * هم جگرهاىِ دريده داشتند
دست و پايى چند نيز انداختند * زين همه آرايشى بر ساختند
چون به شهرِ خود در آمد شهريار * ديد شهر از زيب و زينت چون نگار
چون رسيد آنجا كه زندان بود شاه * شد ز اسبِ خود پياده زود شاه
اهلِ زندان را چو بر خود بار داد * وعده كرد و سيم و زر بسيار داد
هم نشينى بود شه را راز جوى * گفت « شاها سرِ اين با من بگوى
صد هزار آرايش افزون ديده‌اى * شهر در ديبا و اكسون ديده‌اى
زرّ و گوهر در زمين مىريختند * مشك و عنبر در هوا مىبيختند
آن همه ديدى و كردى احتراز * ننگرستى سوى آن يك چيز باز
بر درِ زندان چرا بودت قرار * تا سرِ برّيده بينى ، اينْت كار !
نيست اينجا هيچ چيزى دلگشاى * جز سرِ بُرّيده و جز دست و پاى
خونيان‌اند اين همه بُرّيده دست * در برِ ايشان چرا بايد نشست ؟ »
شاه گفت « آرايشِ آن ديگران * هست چون بازيچهء بازيگران
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 220 | فريد الدين العطار النيسابوري