ذرّه را سر گشتگى بينم صواب * زان كه او را نيست تابِ آفتاب
ذرّه گر صد بار غرقِ خون شود * كى از ان سر گشتگى بيرون شود ؟
ذرّه تا ذرّه بود ذرّه بود * هر كه گويد نيست ، او غرّه بود
گر بگردانند او را آن نه اوست * ذرّه است و چشمهء رخشان نه اوست
هر كه او از ذرّه برخيزد نخست * اصلِ او هم ذرّهاى باشد درست
گر به كل گم گشت در خورشيد او * هم بود يك ذرّه تا جاويد او
گر بس نيك و گر بس بد بود * گر چه عمرى تگ زند در خود بود
مىروى اى ذرّه چون مستى خراب * تا تو در كُشتى شوى با آفتاب
صبر كرم ، اى چو ذرّه بىقرار ، * تا تو عجز خود ببينى آشكار .
الحكاية و التمثيل
يك شبى خفّاش گفت « از هيچ باب * يك دمم چون نيست چشمِ آفتاب
مىشوم عمرى به صد بيچارگى * تا بباشم گم درو يكبارگى
چشم بسته مىروم در سال و ماه * عاقبت آخر رسم آن جايگاه . »