هر كسى در شيوه و در شانِ خويش * عرضه مىكردند خويش و آنِ خويش
جملهء آن قوم تاوان كردهاند * كارم اينجا اهلِ زندان كردهاند
گر نكردى امرِ من اينجا گذر * كى جدا بودى سر از تن ، تن ز سر
حكمِ خود اينجا روان مىيافتم * لا جرم اينجا عنان بر تافتم
آن همه در نازِ خود گم بودهاند * در غرورِ خود فرو آسودهاند
اهل زندانند سر گردان شده * زيرِ حكم و قهرِ من حيران شده
گاه دست و گاه سر درباخته * گاه خشك و گاهتر در باخته
منتظر بنشسته نه كار و نه بار * تا روند از چاه و زندان زيرِ دار
لا جرم گلشن شد اين زندان مرا * گه من ايشان را و گه ايشان مرا
كارِ ره بينان ، به فرمان رفتن است * لا جرم شه را به زندان رفتن است . »
الحكاية و التمثيل
خواجهاى كز تخمهء اكّاف بود * قطب عالم بود و پاك اوصاف بود
گفت شب در خواب ديدم ناگهى * بايزيد و ترمذى را در رهى