الحكاية و التمثيل
راه بينى بود بس عالى نَفَس * هرگز او شربت نخورد از دستِ كس
سايلى گفت « اى به حضرت نسبتت * چون به شربت نيست هرگز رغبتت ؟ »
گفت « مردى بينم استاده زَبَر * تا كه شربت باز گيرد زودتر
با چنين مردى موكّل بر سرم * زهر من باشد اگر شربت خورم
با موكّل شربتم چون خوش بود * اين نه جلّابى بود كآتش بود . »
هر چه آن را پايدارى يك دم است * نيم جو ارزد اگر صد عالم است
از پىِ يك ساعته و صلى كه نيست * چون نهم بنياد بر اصلى كه نيست
گر تو هستى از مرادى سر فراز * از مرادِ يك نفس چندين مناز
ور شدت از نامرادى تيره حال * نامرادى ، چون دمى باشد ، منال
گر تو را رنجى رسد گر زاريى * آن ز عزّ توست نه از خواريى
آنچه آن بر انبيا رفت از بلا * هيچ كس ندهد نشان از كربلا
آنچه در صورت تو را رنجى نمود * در صفت بيننده را گنجى نمود