جملهء عمرم كه در غم بودهام * مستمندِ كوى عالم بودهام
بر دلِ پر خونِ من چندان غم است * كز غمم هر ذرّهاى در ماتم است
دايماً حيران و عاجز بودهام * كافرم ، گر شاد هرگز بودهام
ماندهام زين جمله غم در خويش من * بر سرى چون راه گيرم پيش من ؟
گر نبودى نقدِ چندينى غمم * زين سفر بودى دلى بس خرّمم
ليك چون دل هست پر خون چون كنم ؟ * با تو گفتم جمله اكنون چون كنم ؟
گفت اى مغرورِ شيدا آمده * پاى تا سر غرقِ سودا آمده
نامرادى و مرادِ اين جهان * تا بجنبى بگذرد در يك زمان
هر چه آن در يك نفس مىبگذرد * عمر بىآن يك نفس مىبگذرد
چون جهان مىبگذرد ، بگذر تو نيز * تركِ او گير و به دو منگر تو نيز
زان كه هر چيزى كه آن پاينده نيست * هر كه دل بندد درو دل زنده نيست .