گر نيابى زنده خود را باز تو * چون بميرى كى شناسى راز تو ؟
نه به هشيارى تو را از خود خبر * نه به مردن از وجودت هيچ اثر
زنده پى نا بُرده مرده گم شده * زاده مردم ليك نا مردم شده
صد هزاران پرده آن درويش را * پس چهگونه باز يابد خويش را ؟
الحكاية و التمثيل
گفت چون سقراط در نزع اوفتاد * بود شاگرديش گفت « اى اوستاد
چون كفن سازيم و تن پاكت كنيم * در كدامين جاى در خاكت كنيم ؟ »
گفت « اگر تو باز يابيم اى غلام * دفن كن هرجا كه خواهى و السّلام
من چو خود را زنده در عمر دراز * پى نبردم ، مُرده كى يا بى تو باز ؟
من چنان رفتم كه در وقتِ گذر * يك سرِ مويم نبود از خود خبر . »
ديگرى گفتش كه اى نيك اعتقاد * بر نيامد يك دم از من بر مراد