گر چو پرگارى بگردى در جهان * خوشدلى ، يك نقطه ، كس ندهد نشان .
الحكاية و التمثيل
گفت شيخ مهنه را آن پير زن * « دلخوشى را هين دعايى ده به من
مىكشيدم بىمرادى پيش ازين * مىنيارم تاب اكنون بيش ازين
گر دعاىِ خوشدلى آموزىام * بى شك آن وردى بوَد هر روزىام . »
شيخ گفتش « مدّتى شد روزگار * تا گرفتم من پسِ زانو حصار
اينچه مىخواهى بسى بشتافتم * ذرّهاى نه ديدم و نه يافتم . »
تا دوا نايد پديد اين درد را * خوشدلى كى روى باشد مرد را ؟
الحكاية و التمثيل
سايلى بنشست در پيشِ جنيد * گفت « اى صيدِ خدا بىهيچ قيد
خوشدلىِ مرد كى حاصل بوَد ؟ » * گفت « آن ساعت كه او در دل بود . »
تا كه ندهد دستْ وصلِ پادشاه * پاىْ مردِ توست ناكامىِ راه