نيست كارى كان پسر را اوفتاد * كار بس مشكل پدر را اوفتاد . »
اى به دنيا بىسر و پاى آمده * خاك بر سر بادپيماى آمده
گر به صدرِ مملكت خواهى نشست * هم نخواهى رفت جز بادى به دست .
الحكاية و التمثيل
حكايت
دفن مىكردند مردى را به خاك * شد حسن در بصره پيشِ آن مغاك
سوى آن گور و لحد مىبنگريست * بر سرِ آن گور بر خود مىگريست
پس چنين گفت او كه كارى مشكل است * كاين جهان را گور آخرْ منزل است
وان جهان را اوّلين منزل همينْست * اوّلين و آخرين زيرِ زمينْست
دل چه بندى در جهانِ جمله رنگ * كاخرش اين است يعنى گورِ تنگ
چون نترسى زان جهانِ صعبناك * كاولش اين است يعنى زيرِ خاك
چند ازين چون آخر اين خواهد بُدن * واى ازان كاوّل چنين خواهد بُدن
هيچ مردم از پسِ اين پرده نيست * تا كسى او را بزارى مرده نيست
گر دمى خواهى زدن در پردهاى * با كسى زن كو ندارد مردهاى