گر تو عمرى در جهان فرمان دهى * هم بسوزى هم به زارى جان دهى .
الحكاية و التمثيل
هست قُقنُس طرفه مُرغى دلستان * موضعِ اين مرغ در هندوستان
سخت منقارى عجب دارد دراز * همچو نى در وى بسى سوراخ باز
قرب صد سوراخِ در منقارِ اوست * نيست جفتش ، طاق بودن كارِ اوست
هست در هر ثُقبه آوازى دگر * زيرِ هر آوازِ او رازى دگر
چون به هر ثقبه بنالد زار زار * مرغ و ماهى گردد از وى بىقرار
جملهء پرّندگان خامش شوند * در خوشىِ بانگِ او بىهُش شوند
فيلسوفى بود دمسازش گرفت * علمِ موسيقى ز آوازش گرفت
سال عمرِ او بوَد قربِ هزار * وقتِ مرگِ خود بداند آشكار
چون ببرّد وقتِ مردن دل ز خويش * هيزم آرد گرد خود ، دَه حُزمه بيش
در ميانِ هيزم آيد بىقرار * در دهد صد نوحه خود را زار زار
پس بدان هر ثقبهاى از جان پاك * نوحهء ديگر بر آرد دردناك