بارِ ديگر نفس چون قوّت گرفت * توبه بشكست و پىِ شهوت گرفت
مدّتى ديگر ز راه افتاده بود * در همه نوعى گناه افتاده بود
بعد از آن دردى در آمد در دلش * وز خجالت كار شد بس مشكلش
چون بجز بىحاصلى بهره نداشت * خواست تا توبه كند زَهره نداشت
روز و شب چون قليهاى بر تابهاى * دل پر آتش داشت در خونابهاى
گر غبارى در رهش پيوست بود * زابِ چشمِ او همه بنشست بود
در سحرگه هاتفيش آواز داد * ساز كارش كرد ، كارش ساز داد
گفت « مىگويد خداوند جهان * چون در اوّل توبه كردى ، اى فلان
عفو كردم ، توبه بپذيرفتمت * مىتوانستم ولى نگرفتمت
بارِ ديگر چون شكستى توبه پاك * دادمت مَهْل و نگشتم خشمناك
ور چنان است اين زمان اى بىخبر * آرزوىِ تو كه باز آيى دگر
باز آى آخر كه در بگشادهايم * تو غرامت كرده ما استادهايم . »