يا مرا در خانهء خود دِه قرار * يا نه اندر خانهء خويشم گذار . »
تا نباشد عاشقى چون رابعه * كى شناسد قدرِ صاحبْ واقعه
تا تو مىگردى درين بحرِ فضول * موج بر مىخيزد از ردّ و قبول
گه ز پيشِ كعبه بازت مىدهند * گه درونِ دير رازت مىدهند
گر ازين گرداب سر بيرون كنى * هر نفس جمعيّتى افزون كنى
ور درين گرداب مانى مبتلا * سر بسى گردد تو را چون آسيا
بوىِ جمعيّت نيابى يك نَفَس * مى بشولد وقتِ تو از يك مگس .
الحكاية و التمثيل
بود در كنجى يكى ديوانه خوار * پيش او شد آن عزيز نامدار
گفت « مىبينم تو را اهليّتى * هست در اهليّتت جمعيّتى . »
گفت « كى جمعيّتى يابم ز كس ؟ * چون خلاصم نيست از كيك و مگس .
جملهء روزم مگس دارد عذاب * جملهء شب نايدم از كيك خواب
نيم سارَخْكى چو در نمرود شد * مغزِ آن سر گشته دل پر دود شد