عاقبت مىرفت چون ديوانهاى * خويش را افكند در ويرانهاى
چون در آن ويرانه شد خوار و دژم * ديد با جاروب خود غربال هم
شادمان شد پير و پس گفت « اى إله * اين چرا كردى جهان بر من سياه
زهر كردى نانِ من بر جانِ من * گو برو جان بازگير اين نانِ من . »
هاتفش گفتا كه « اى ناخوش منش * خوش نه آيد هيچ نان بىنان خورش
چون نهادى نانِ تنها در كنار * در فزودم نان خورش ، منّت بدار . »
الحكاية و التمثيل
بود آن ديوانه دل برخاسته * برهنه مىرفت و خلق آراسته
گفت « يا رب جُبّهاى دِه محكمم * همچو خلقانِ دگر كن خرّمم . »
هاتفش آواز داد و گفت « هين * آفتابِ گرم دادم درنشين . »
گفت « يا رب تا كيَمدارى عذاب * جُبَّهاى نبود تو را به ز آفتاب ؟ »
گفت « رو ده روزِ ديگر صبر كن * تا تو را يك جُبّه بخشم بىسخن . »
چون بشد ده روز ، مردِ سوخته * جُبّهاى آورد بر هم دوخته