صد هزاران پاره بر وى بيش بود * زان كه آن بخشنده بس درويش بود
مردِ مجنون گفت « اى داناىِ راز * ژندهاى بر دوختى زان روز باز !
در خزانهت جامهها جمله بسوخت * كاين همه ژنده همى بايست دوخت ؟
صد هزاران ژنده بر هم دوختى * اين چنين درزى ز كى آموختى ؟ »
كار آسان نيست با درگاهِ او * خاك مىبايد شدن در راهِ او
بس كسا كامد بدين درگه ز دور * گه بسوخت و گه فروخت از نار و نور
چون پس از عمرى به مقصودى رسيد * عينِ حسرت گشت و مقصودى نديد .
الحكاية و التمثيل
رابعه در راهِ كعبه هفت سال * گشت بر پهلو ، زهى تاجُ الرّجال !
چون به نزديكِ حرم آمد به كام * گفت « آخر يافتم حجّى تمام . »
قصدِ كعبه كرد روزِ حج گزار * شد همى عذرِ زنانش آشكار
باز گشت از راه و گفت « اى ذو الجلال * راه پيمودم به پهلو هفت سال
چون بديدم روز بازارى چنين * اوفكندى در رهم خارى چنين