الحكاية و التمثيل
خونيى را كشت شاهى در عقاب * ديد آن صوفى مگر او را به خواب
در بهشتِ عدن خندان مىگذشت * گاه خرّم گه خرامان مىگذشت
صوفىاش گفتا « تو خونى بودهاى * دايماً در سر نگونى بودهاى
از كجات اين منزلت آمد پديد ؟ * زانچه تو كردى بدين نتوان رسيد . »
گفت « چون خونم روان شد بر زمى * مىگذشت آنجا حبيب اعجمى
در نهان در زيرِ چشم آن پيرِ راه * كرد در من طَرفة العينى نگاه
اين همه تشريف و صد چندين دگر * يافتم از عزّتِ آن يك نظر . »
هر كه چشمِ دولتى بر وى فتاد * جانْش در يك دم ، به صد سِر ، پى فتاد
تا نيفتد بر تو مردى را نظر * از وجودِ خويش كى يا بى خبر
گر تو بنشينى به تنهايى بسى * ره بنتوانى بريدن بىكسى
پير بايد راه را تنها مرو * از سرِ عَميا درين دريا مرو
پير ، ما لابُدِ راه آمد تو را * در همه كارى پناه آمد تو را