چون تو هرگز راه نشناسى ز چاه * بى عصاكش كى توانى بُرد راه ؟
نه تو را چشم است و نه ره كوته است * پير ، در راهت ، قلاووز ره است
هر كه شد در ظلِ صاحب دولتى * نبودش در راه هرگز خجلتى
هر كه او در دولتى پيوسته شد * خار در دستش همه گلدسته شد .
الحكاية و التمثيل
ناگهى محمود شد سوىِ شكار * اوفتاد از لشكرِ خود بر كنار
پير مردى خاركش مىراند خر * خارِ وى افتاد و مىخاريد سر
ديد محمودش چنان درمانده * خارِ او افتاده و خر مانده
پيش شد محمود و گفت « اى بىقرار * يار خواهى ؟ » گفت « خواهم ، اى سوار
گر مرا يارى كنى چِبْوَد از آن * من كنم سود و تو را نبوَد زيان
از نكوروييت مىبينم نصيب * لطف نبوَد از نكورويان غريب . »
از كرم آمد به زير آن شهريار * بُرد ، حالى ، دست چون گل سوىِ خار
بارِ او بر خر نهاد آن سر فراز * رخشْ سوىِ لشكرِ خود راند باز