افراخته رايت جلالت * بر طرّهء هفت سقف مينا
تكيه زده همچو پادشاهان * بر اوج سرير چرخ خضرا
وز حجرهء تنگ آفرينش * بيرون زده رخت دل بصحرا
بربود نقاب ماسوى اللّه * از چشم خرد در آن تماشا
در شعلهء نور عشق يكرنگ * با لمعهء برق حسن يكتا
آزاد ز بند امر تكليف * ايمن ز فضولى من و ما
در جذبهء وصل يار از آنسان * شبنم كه فتد درون دريا
چون قطره ازين رجوع رجعت * يك لحظه بدان شد آمد اينجا
آيا كه چه كار و بار بينى * آن دم كه جمال يار بينى
17
شهريست وجود آدميزاد * بر باد نهاده شهر بنياد « 1 »
بادست كه خاك را براند * چون باد گذشت خاك استاد
دل خسرو شهر و عقل دستور * شهوت چو عوام و خشم جلّاد
گر شاه بمشورت وزيرست * خرم بود آن بلاد و آزاد
ور هيچ بضدّ آن بود كار * بنياد همه بباد برداد
جان گنج و طلسم جسم دايم * بر گنج ازين طلسم بيداد
گه خازن گنج امين و مصلح * گه باد بدست رند و شيّاد
در بسته به مهر خاتم دين * وان مهر بدست عشق همزاد
سلطان چو خزينه نقل فرمود * شد شاه و وزير و شحنه آزاد
شه خانهخراب و شهر خالى * از گفت و شنود و بانگ و فرياد
هامش
( 1 ) - مم : فقط ابيات اول و دوم و سوم و نهم را دارد . بقيهء ابيات از ديوان چ : نقل شده است :