عمّال مناصب ولايت * هريك ببلاد ديگر افتاد
در انجمن مقرّبانست * زيرا كه بدين قدم نشانست
18
اين خاك ز لطف نور برخاست * وانگاه روان شد از چپ و راست « 1 »
شد جانورى كه آشيانش * برتر ز ضمير و هم داناست
هر لحظه ز فيض و فضل آن نور * بزمى و بساط ديگر آراست
سرّى كه فلك نبود محرم * بر چهرهء او چو روز پيداست
نقدى كه خلاصهء دو كون است * در جنب وجود او مهيّاست
مطلوب ظهور سرّ امرست * مقصود وجود نقش اشياست
درج گهر و كنوز غيبست * غوّاص بحور دين و دنياست
در كوكبهء طلوع آدم * منجوق و لواى عزّ والاست
كين وصف چنين برمز عشّاق * بر قدّ قباى او بود راست
سودازدگان دين و دنيا * هرگز شنوند اين سخن نى
19
رفتند سران ببزم سلطان * ماندند جنيبه را بدربان « 2 »
ريحان برياض انس پيوست * بردند سفال را بخمدان
پروردهء طبع گشت خاموش * نوبردهء فهم شد سخندان
شد قطره محيط و ذرّه خورشيد * از محو صفات صنع يزدان
آثار خصال جسم گم شد * در مطلع نور قرب جانان
هامش
( 1 ) - مم : فقط ابيات اول و دوم و چهارم را دارد . بقيهء ابيات از ديوان چ : نقل شده است .
( 2 ) - مم : فقط ابيات اول و چهارم و پنجم و يازدهم را دارد . بقيهء ابيات از ديوان چ : نقل شده است .