پاى جان بر ثرى همىبينم * فرق بر فرقدان همىيابم
چون پرى گوشهاى گرفتم از آنك « 1 » * مردم از « 2 » ديدگان همىيابم
من بمردم از آن نگويد كس * كاثرى از فلان همىيابم
تا گُل دل ز خاوران بشكفت * همه دل بوستان همىيابم
طرفه خارى كه عشق خود گل اوست * در ره خاوران همىيابم
عرش بالا درخت خوشهء عشق « 3 » * خار را گلستان همىيابم
از دم بوسعيد مىدانم * دولتى كين زمان همىيابم
از مددهاى او بهر نفسى * دولتى ناگهان همىيابم
دل خود را ز نور سينهء او * گنج اين خاكدان همىيابم
تا كه بىخويش گشتهام من ازو * خويش صاحب قران همىيابم
بر تن خويش جزو جزوم را * همچو صد ديدهبان همىيابم
هر چه رفت ار چه من نيم بر هيچ * پاى خود در ميان همىيابم
هر كجا در دو كون دايرهايست * نقطهء جمله جان همىيابم
سر مويى كه پى بجان دارد * قيد « 4 » شير ژيان همىيابم
چون ز يك قالبند جملهء خلق * همه يك خاندان « 5 » همىيابم
از ازل تا ابد هر آنچه برفت « 6 » * جمله يك داستان همىيابم
جملهء كاينات زندگيست * من نه تنها « 7 » چنان همىيابم
همه يكرنگ و او « 8 » ندارد رنگ * اين به عين عيان همىيابم
هر وجودى كه آشكارا گشت * خود بكنجى نهان « 9 » همىيابم
رخش دل را كه جان سوار بروست * عقل برگستوان همىيابم
هامش
( 1 ) - مج : از آن
( 2 ) - مج : من دم از ديدگان
( 3 ) - مه : خوشهء دل
( 4 ) - مه :
فيل و شير ژيان
( 5 ) - مج : خاكدان
( 6 ) - مه : هر آنچه رود
( 7 ) - مه : من تنها
( 8 ) - مه : كس ندارد رنگ
( 9 ) - مه : جو و گنج روان