بيدار گرد اى « 1 » دل « 2 » غافل كه در جهان * همچون خران نيامدهاى بهر « 3 » خواب و خور
تو خفتهاى ز جهل و مرا هست صبر آنك « 4 » * تا « 5 » خلق روز حشر شود گرد تو حشر
كو صدهزار گونه زبان ذرّه ذرّه را * تا بر دريغ كار تو باشند « 6 » نوحهگر
برخيز زود و هر چه ترا هست بيشوكم « 7 » * بر باد ده چو خاك « 8 » بيك نالهء سحر
گل كن ز خون « 9 » ديده همه خاك سجدهگاه * زان پيش كز گل تو « 10 » همى بردمد خضر
خواهى كه ره برى تو بنورى كه اصل اوست * رو گرد عجز گرد كه عجزست راهبر
چيزى كه صدهزار ملك « 11 » غرق نور اوست * آخر بدان چگونه رسد قوّت بشر
پنداشتى كه ناگذرانى تو در جهان * پندار تو بس است عذاب تو اى « 12 » پسر
چه كم شود چه بيش گر « 13 » از تندباد مرگ * مورى بمرد در همه « 14 » اقصاى بحر و بر
هامش
( 1 ) - سل : بيدار گردى اى
( 2 ) - مه : پنداشتى تو اى دل غافل كه
( 3 ) - مه : همچون بهيمه آمدهاى بهر خواب و خور
( 4 ) - مه : صبر هست از آنك
( 5 ) - فر : با خلق
( 6 ) - مه : گردند
( 7 ) - فر : پيش گير
( 8 ) - سل : چو باد
( 9 ) - سل و نو : به خون ديده . مه : ز آب ديده
( 10 ) - سل و مه و فى و نو : گل تن تو
( 11 ) - فر : چيزى بدانكه هر دو جهان
( 12 ) - سل و نو : عذاب تو بيشتر
( 13 ) - فر و فى : كم شد و چه بيش شد از تند
( 14 ) - فر : مورى اگر بمرد ز اقصاى . فى : اگر بمرد در اقصاى