زلف برگير كه خورشيد تو در سايه بماند * پسته بگشاى كه ياقوت تو مرجان دارد
با من سوخته چون پسته برون آى از پوست * چندم از پستهء خندان تو گريان دارد
محنت از روى فروبستهء خويشم منماى * كه دل سوخته خود محنت هجران دارد
آن خط سبز كه از پستهء لعل تو دميد * تازگىّ گل و سرسبزى ريحان دارد
شده اين پستهء تو تازه و سرسبز چراست * مگر از اشك من سوخته باران دارد
نه كه در پستهء تو حقّهء خضرست نهان * آب از چشمه خورد تازه رخ از آن دارد
دلم از ظلم خط فستقيت مىخواهد * تا تظلّم ز تو در درگه سلطان دارد
تا بخشمت برسد سوخته گردد خورشيد « 1 » * ز ان كه « 2 » بغض تو شهانيم سپندان دارد
تا بقاى من دلسوخته صورت بندد * خاطرم ذات ترا بستهء پيمان دارد
تا درين دايره اين نقطهء خاكى برجاست * تا كه پرگار فلك گردش دوران دارد
سال عمر تو كه از گردش دوران خيزد * باد چندان كه اگر بشمرد امكان دارد
هامش
( 1 ) - ظ : چو سپند
( 2 ) - ظ : هر كه