تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 764

مساهمون:

ص٧٦٤
لب خندان تو از تنگ‌دلى پرنمكست * كه بسى زير نمك پستهء خندان دارد
پسته را زير نمك از لب تو سوخت جگر * پس لبت سوخته‌اى را بچه سوزان دارد
شكر از پستهء شيرين تو شور آوردست * كه لب چون شكرت شور نمكدان دارد
جانم از پستهء پرشور تو چون پسته شود * نمك سوختگى بر دل بريان دارد
وانگه از پستهء تو اين دل شور آورده * با جگر پرنمك انگشت بدندان دارد
عقل چون پسته دهن مانده مگر از هم باز * كان چه شورست كه او را شكرستان دارد
اى بُت پسته دهن بر دل و جانم يك شب * نظرى كن كه دلم حال پريشان دارد
تو مرا هر نفسى پسته صفت مىشكنى * دردم از حد بشد اين كار چه درمان دارد
جان آمد بلب از پستهء رعنات مرا * فرّخ آن كو لب خود بر لب جانان دارد
هيچ شك نيست كه چون پسته نگنجد در پوست * هر كه لب بر لب آن لعل بدخشان دارد
پسته در باز كن آخر چه در بسته دهى * كه دلم كار فروبسته فراوان دارد