به عين معرفت بايزيد و خرقانى * بشوق بىصفت بوسعيد و ابن عطا
بدان مقام كه حلاج همچو پنبه بسوخت * ز اناالحقش همه حق ماند و محو گشت انا
بچل صباح كه از نور خاص حق بسرشت * خمير اين همه اعجوبه بىسواد مسا
بدان دمى كه چه گر پير بود عالم طفل * ازو بزاد زنى طفل پير چون حوّا
بدوست رويى پاكيزگان هفت رواق * به شرمناكى دوشيزگان هفت سرا
به كار ديدگى آن كه كم ز سى سالست * كه دور اوست وز پيرى همىرود بعصا
بقاضيئى كه مر او را نيافت يك معلول * ز حجّتش كه برو نور روى اوست گوا
بخونيى كه بسى قلب بر جناح سفر * به خون بگشته ز ضرب دو دست او بدعا
بتيغ مير علم كز دهان شير سپهر * به سركشى سپر زرد مىكند پيدا
به آب دست نگارى كه رود نيل فلك * ز بحر شعر ترش در سه پرده يافت نوا
بكلك و كاغذ سلطان دين نظام دوم * كه در سه بُعد محقق ازوست خطّ ذكا