گويند پشّه بر لب دريا نشسته بود * در فكر سرفكنده به صد عجز و صد عنا
گفتند چيست حاجتت اى پشّهء ضعيف * گفت آنكه آب اينهمه دريا بود مرا
گفتند حوصله چو ندارى مگوى اين * گفتا بنااميدى ازو چون دهم رضا
منگر بناتوانى شخص ضعيف من * بنگر كه اين طلب ز كجا خاست و اين هوا
عقلم هزار بار به روزى كند خموش * عشقم خموش مىنكند يك نفس رها
چون نيست گُنج پاى بگنجت فروشدن * بىكُنج شب گذار درين گنج اژدها
در آشناى خون دلى دل به حق سپار * تا حال خود كجا رسد اى مرد آشنا
جاويد در متابعت مصطفى گريز * تا نور شرع او شودت پير و مقتدا
خورشيد خلد مهتر دنيا و آخرت * سلطان شرع خواجهء كونين مصطفى
مفتى كلّ عالم و مهدىّ جزو جزو * در هر دو كون بر كل و بر جزو پادشا
چشم و چراغ سنّت و نور دو چشم دين * صاحب قبول هفت قران صاحب لوا
كان بود كلّ عالم و او بود آفتاب * مس بود خاك آدم و او بود كيميا
چون آفتاب از فلك دين حق بتافت * تا هر دو كون پر شد از نور و الضحى
گردون كه حبّه بهترش از آفتاب نيست * پيراهن مجرّه ز شوقش كند قبا
اندر نظاره كردن مُشك دو گيسوش « 1 » * صد چشم شد گشاده ازين طارم دو تا
خورشيد را از آن سبلى نيست در دو چشم * كو چشم را ز خاك درش ساخت توتيا
كس را نگشت معجزه جز در زمين پديد * او خاص بد بمعجزه در ارض و در سما « 2 »
گويند مه شكافت تو دانى كه آن « 3 » چه بود * گردون ترنج و دست ببرّيد از آن لقا
يك شب براق تاخت چو برق از رواق چرخ * از قدسيان خروش برآمد كه مرحبا
در پيش او كه غاشيهكش بود جبرئيل * هم انبيا پياده دويدند و « 4 » اصفيا
از انبيا چو مشعلهء طرّقوا بخاست * در عرش اوفتاد از آن طرّقوا صدا « 5 »
هامش
( 1 ) - نو : گيسويش
( 2 ) - نو : بر ارض و بر سما
( 3 ) - نو : كه از چه بود
( 4 ) - سل و نو : پياده دويد و هم اصفيا . فر : از اين بيت ببعد تا آخر قصيده را دارد
( 5 ) - فر : نوا