1
سبحان قادرى « 1 » كه صفاتش ز كبريا * بر خاك عجز مىفكند عقل انبيا « 2 »
گر صدهزار قرن همه خلق كاينات * فكرت كنند در صفت و عزّت خدا
آخر بعجز معترف آيند كاى إله * دانسته شد كه هيچ ندانستهايم ما
جايى كه آفتاب بتابد ز اوج عز * سرگشتگيست مصلحت ذرّه در هوا
وانجا كه بحر نامتناهيست موج زن * شايد كه شبنمى نكند قصد آشنا
وانجا كه كوس رعد بغرّد ز طاق « 3 » چرخ * زنبور در سبوى نوا چون كند ادا
عقلى كه مىبرد قدح دُرديش ز دست * چون آورد بمعرفت كردگار پا
حق را به حق شناس كه در قلزم عقول * مىدركشد نهنگ تحيّر من و ترا
چون آب نقش مىنپذيرد قلم بسوز * در آب شوى لوح دل از چون و از چرا
چون نيست ز آفتاب حقيقت نشان پديد * اى كم ز ذرّه هست نشان دادنت خطا
سبحان صانعى كه گشايد بهر شبى * از روى لعبتان فلك نيلگون غطا
از زير حقّه مهرهء انجم كند پديد * زان مهرهها بحقّهء ازرق دهد ضيا
شب را ز اختران همه دندان كند سپيد * چون زنگيى كه اوفتد از خنده با « 4 » قفا
هامش
( 1 ) - فر و نو : خالقى
( 2 ) - مج و مه : اين قصيده را ندارد . سل و فر : دارد . فى و نو و مم :
نيز دارد . فر : مقدارى از اول قصيده را ندارد
( 3 ) - فى : اوج چرخ
( 4 ) - فى :
بر قفا