اگر خود را سر مويى شمارى * سر مويى نيايى در شمارى
اگر خود را ز فرعونى ندانى « 1 » * ز فرعونى تمامت « 2 » خاكسارى
جهان پرآفتابست « 3 » و تو سايه * نيابى جز فنا اينجا حصارى
كاگر « 4 » در آفتاب آيى تو يكدم * برآرد از تو آن يكدم دمارى
چه گردى گرد اين درياى اعظم * كه جايى غرقه گردى زار زارى « 5 »
اگر موجى « 6 » ازين دريا برآيد * نماند صورت و صورت نگارى
ز دريا چند گويى چون نديدى * ازين دريا بجز پرخون كنارى
تو معذورى كه پشمين ديدهاى شير * نديدى هيچ شير مرغزارى
اگر روزى ببينى جنگ شيران * ز فاى فخر سازى عين عارى « 7 »
برو چندين چه گردى گرد اين راه * كه چشمت كور گردد از غبارى
به چشم خود برو « 8 » پيرى طلب كن * كه تو ننگى « 9 » شوى بىنامدارى
چو « 10 » نتوانى كه سلطان باشى اى دوست * ز خدمتكار سلطان باش بارى
اگر نرسد ترا تخت و وزارت « 11 » * به سگبانى او بر ساز كارى « 12 »
بهر نوعى كه باشى آن « 13 » او باش * چو بودى آن او « 14 » چه گل چه خارى
اگر تو ياد گيرى حرف عطّار * بست اين باد دايم « 15 » يادگارى
792
ترا تا سر بود بر جا كجا دارى كلهدارى * كه شمع از بىسرى يابد كلاه از نور جبّارى « 16 »
هامش
( 1 ) - فى : گر از فرعون مىدانى تو خود را
( 2 ) - مس : بمانى
( 3 ) - فى : جهان بر آفتابى
( 4 ) - فى و مس : كه گر
( 5 ) - فى و مس : از بخارى
( 6 ) - مس : اگر يك موج
( 7 ) - فى : ز فاخر سازى از عين عصارى
( 8 ) - مس : خود مرو
( 9 ) - مس :
و گرنه تو شوى
( 10 ) - مس : تو نتوانى
( 11 ) - مس : نرسد به تو تخت وزيرى
( 12 ) - مس : بر ساز بارى
( 13 ) - فى و مس : زان او
( 14 ) - فى : زان وى چه . مس :
زان او
( 15 ) - مس : بسست اين ياد دادم يادگارى
( 16 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس : دارد