شد زبان در وصف تو عطّار را * دُرفشان چون حلقهء لؤلؤى تو
713
اى دو عالم يك فروغ از روى تو * هشت جنّت خاك بوس كوى تو « 1 »
هر دو عالم را درين چاه حدوث * تا ابد حبل المتين يك موى تو
هر دو عالم گرچه عالى اوفتاد * يك سر مويست پيش روى تو
در رهت تا حشر دو سرگشتهاند * روز رومىّ و شب هندوى تو
بس كه بر پهلو بگرديد آفتاب * تا شود يكذرّه همزانوى تو
پس برفت و ديد و روى آن نديد * كو نهد از بيم گامى سوى تو
آفتاب آخر چه سنجد چون دو كون * ذرّه است آنجا كه آيد روى تو
چون شكستى چرخگردان را كمان * كى تواند گشت هم بازوى تو
جان خود از انديشهء تو محو گشت * چون شود انديشه هم پهلوى تو
حقّهء گردون چرا پرلؤلؤيست * از فروغ حقّهء لؤلوى تو
صدهزاران جادوان را صف شكست * يك مژه از نرگس جادوى تو
همچو ابروى تواش چشمى رسيد * چشم هر كه افتاد بر ابروى تو
شعر بس نيكو از آن گويد فريد * كو بسوخت از روى بس نيكوى تو
714
جانا بسوخت جان من از آرزوى تو * دردم ز حدّ گذشت ز سوداى روى تو « 2 »
چندين حجاب و بند بره برگرفتهاى * تا هيچ خلق پى نبرد راه كوى تو
چون مُشك در حجاب شدى در ميان جان * تا ناقصان عشق نيابند بوى تو
گشتى چو گنج زير طلسم جهان نهان * تا جز تو هيچكس نبرد ره بسوى تو
در غايت علوى تو ارواح پست شد * كو ديدهاى كه در نظر آرد علوى تو
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد
( 2 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد