پيوستگيى چو يافت عطّار * از ننگ وجود او « 1 » بُريديم « 2 »
618
ما ز خرابات عشق مست الست آمديم * نام بلى چون بريم چون همه مست آمديم
پيش ز ما جان ما خورد شراب « 3 » الست * ما همه زان يك شراب مست « 4 » الست آمديم
خاك بُد آدم كه « 5 » دوست جرعه بدان خاك ريخت * ما همه زان جرعهء دوست بدست آمديم « 6 »
ساقى جام الست چون و سقيهم بگفت * ما ز پى « 7 » نيستى عاشق « 8 » هست آمديم
دوست چهل بامداد در گِل ما داشت دست « 9 » * تا « 10 » چو گل از دست دوست دست بدست آمديم
شست در افكند يار بر سر درياى عشق « 11 » * تا ز پى « 12 » چل صباح جمله بشست آمديم
خيز و دلا « 13 » مست شو از مى قدسى از آنك « 14 » * ما نه بدين « 15 » تيره جاى « 16 » بهر نشست آمديم
هامش
( 1 ) - مس : خود رهيديم
( 2 ) - فى و نو و مس : نيز اين غزل را دارد
( 3 ) - فر : خورد شرابى ز عشق
( 4 ) - سل و مه : جرعهپرست . فر : عاشق و مست
( 5 ) - فر : خاك بدم من كه . مه : خاك ندارم كه
( 6 ) - مه : ما همه چون جرعهء جستهء جست آمديم . مج : ما هم از آن جرعهء دوست پرست
( 7 ) - سل و مه : ما ز سر نيستى
( 8 ) - سل : عاشق و هست
( 9 ) - سل و فر و مه : دست چهل بامداد در گل ما داشت دوست
( 10 ) - سل و فر و مه : ما چو گل
( 11 ) - سل و مه و مس : شست در افكنده بود يار به درياى عشق . نو : از تك درياى عشق
( 12 ) - سل : ما ز پس چل صباح . مه : چل صبوح
( 13 ) - سل و فر و مه :
خيز دلا
( 14 ) - فر : مى قدس الست
( 15 ) - فر : درين
( 16 ) - سل و فر و مه :
تيره جا