601
ما مى از كاس سعادت خوردهايم * در ازل چندين صبوحى كردهايم « 1 »
با غذاى خاك نتوانيم زيست * ما كه شرب روح قدسى خوردهايم
عار از آن داريم ازين عالم كه ما * در كنار قدسيان پروردهايم
تا كه مهر مهر او بر جان زديم * نقش غير از لوح دل بستردهايم
هر كه اين باور نمىدارد ز ما * گو بيا اينك بيان آوردهايم
از برون پرده ما را كس نديد * زانكه ما در اندرون پردهايم
گرچه عطّاريم و بوى خوش دهيم * خويشتن را به ز كس نشمردهايم
602
دست در عشقت « 2 » ز جان افشاندهايم * و آستينى « 3 » بر « 4 » جهان افشاندهايم « 5 »
اى بسا خونا كه در سوداى « 6 » تو * از دو چشم خونفشان افشاندهايم
وى بسا « 7 » آتش كه از دل در غمت « 8 » * از زمين تا آسمان افشاندهايم
تا دل از تردامنى برداشتيم * دامن از كون و مكان افشاندهايم
دل گرانى كرد در كشتىّ عشق * رخت دل در يك زمان افشاندهايم
چون نظر بر « 9 » روى آن دلبر فتاد * تن فروداديم و جان افشاندهايم
هر چه در صدسال مىكرديم جمع « 10 » * در دمى بر « 11 » دلستان افشاندهايم
چون ز راه نيك و بد برخاستيم * دل ز بار « 12 » اين و آن افشاندهايم
چون دل عطّار شد درياى عشق * بس جواهر كز زبان افشاندهايم « 13 »
هامش
( 1 ) - مج و فر و مه : اين غزل را ندارد
( 2 ) - سل و نو و مس : در عشقش
( 3 ) - سل :
آستينى
( 4 ) - فى : در جهان
( 5 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 6 ) - سل و فى : سوداى او
( 7 ) - مج و فى : اى بسا
( 8 ) - سل و فر و فى و مس : در غمش
( 9 ) - فى : در روى
( 10 ) - فى : خرج
( 11 ) - فى : با دلستان
( 12 ) - سل و نو : دل زياد
( 13 ) - فى و نو و مه و مس : نيز اين غزل را دارد