چون سر و سامان حجاب راهت آمد در رهت * از سر سر رفتهايم و ترك سامان گفتهايم
با خيالت چون يكى محرم نمىديديم ما * داستان عشق خود را تا بپايان گفتهايم
خويشتن را در ميان قبض و بسط و صحو و سكر * گه گدا را خواندهايم و گاه سلطان گفتهايم
مرد وصلت نيست كس بشنو درين معنى كه ما * بس دليل آوردهايم و چند برهان گفتهايم
گرچه عطّاريم ما كاسرار راه عشق تو * گاه پيدا كردهايم و گاه پنهان گفتهايم
600
باده ناخورده مست آمدهايم * عاشق و مىپرست آمدهايم « 1 »
ساقيا خيز و جام در ده زود * كه نه بهر نشست آمدهايم
خيز تا از خودى برون آييم * كه به خود پاىبست آمدهايم
چون شكستى « 2 » نبود جانان را * ما ز بهر شكست آمدهايم
در جهانى كه مست هشيارست * هوشياران مست آمدهايم « 3 »
ناقصان بلىّ خويشتنيم * كاملان « 4 » الست آمدهايم
هستى و نيستى ما بنماند * ما مگر نيست « 5 » هست آمدهايم
ما چنين خوار « 6 » نيستيم الحق * كه بعمرى بدست آمدهايم
همچو عطّار در محيط وجود * بعنايت بشست آمدهايم « 7 »
هامش
( 1 ) - مج و فر : اين غزل را ندارد
( 2 ) - سل : چون شكسته
( 3 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 4 ) - سل : حاملان
( 5 ) - سل و مس : نيست و هست
( 6 ) - مه : خرد . فى و مس : خورد
( 7 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد