تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠

389

عقل را در رهت قدم برسيد * هر چه بودش ز بيش‌وكم برسيد « 1 »
قصّهء تو همىنبشت دلم * چون بسر مىنشد قلم برسيد
دلم از بس كه خون بخورد از او * در همه كاينات غم برسيد
بىتو از بس كه چشم من بگريست * در دو چشمم ز گريه نم برسيد
جان همىخواند عهدنامهء تو * چون بنامت رسيد دم برسيد
دل چو بنواخت ارغنون وصال * زود بگسست و زير و بم برسيد
در دم دل ز نقش سكّهء عشق * نقش مُطلق شد و درم برسيد
عقل عطّار چون ره تو گرفت * ره بسر مىنشد قلم برسيد

390

دوش آمد و ز مسجدم اندر كران « 2 » كشيد * مويم گرفت و در صف دُردىكشان كشيد
مستم بكرد و گرد جهانم بتك بتاخت * تا نفس خوار « 3 » خوارى هر خاكدان كشيد
هر جزو من مشاهده تيغى « 4 » دگر بخورد * هر عضو من معاينه كوهى گران « 5 » كشيد
گفتار خويش بگذر اگر مىتوان گذشت * يعنى بلاى « 6 » من كش اگر مىتوان كشيد
گفتم هزار جان گرامى فداى تو * از حكم تو چگونه توانم عنان كشيد
هامش
( 1 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد فر و فى : دارد ( 2 ) - سل و فر و مه : در ميان ( 3 ) - مج و سل و فر : نقش خاك ( 4 ) - فر : معاينه تيرى ( 5 ) - فر : مشاهده كوهى ميان ( 6 ) - مج و سل : بلاى هركس