در ميان اين سخن عطّار را * هم قلم بشكست و هم دفتر رسيد
388
درد كو تا « 1 » در دوا خواهم رسيد * خوت كوتا « 2 » در رجا خواهم رسيد « 3 »
چون تهى دستم ز علم و از عمل * پس چگونه در جزا خواهم رسيد
بىسر و پايست اين راه عظيم * من بسر يا من به پا خواهم رسيد
در چنين راهى قوى كارى بود * گر بيك بانگ درا خواهم رسيد
مىروم پيوسته در قعر دلم * مىندانم تا كجا خواهم رسيد
جان توان دادن درين درياى خون * تا مگر « 4 » در آشنا خواهم رسيد
پى كسى بر آب دريا كى برد « 5 » * من به گرداب بلا خواهم رسيد
هر دم اين دريا جهانى خلق خورد * گرچه من بر ناشتا خواهم رسيد
علم در علمست اين درياى ژرف * من چنين جاهل كجا « 6 » خواهم رسيد
گر هزارانساله علم آنجا برم * آن زمان از روستا خواهم رسيد
هيچ نتوان بردن آنجا جز فنا * كز بقا بس « 7 » مبتلا خواهم رسيد
هر كه فانى شد درين دريا برست * واى بر من گر به پا « 8 » خواهم رسيد
بىخوديست اينجا صواب هر دو كون * گر رسم با خود خطا خواهم رسيد
شبنمىام ذرّهاى دارم فنا * كى به درياى بقا خواهم رسيد
برنتابم اين فنا سختى كشم * خوش بود گر « 9 » در فنا خواهم رسيد
كى شود عطّار الّا لا شود * زانچه بر الّا بلا خواهم رسيد
هامش
( 1 ) - مس : گر در دوا
( 2 ) - مس : گر در
( 3 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد . فر و فى و مس : دارد
( 4 ) - مس : گر دمى
( 5 ) - فى : بىكسى در آب دريا پى نبرد . مس :
نى كه كس بر آب دريا پى نبرد
( 6 ) - فى : چرا خواهم
( 7 ) - مس : كز بقايش
( 8 ) - فى و مس : گر جدا
( 9 ) - فى : گر بود گر