خون خور اى عطّار و تن در صبر ده * كانچه مىجويى تو آسان كس نديد
386
هنگام صبوح آمد اى هم « 1 » نفسان خيزيد * ياران موافق را از خواب برانگيزيد « 2 »
ياران همه مشتاقند « 3 » در آرزوى يكدم * مى درفكن اى « 4 » ساقى از مست نپرهيزيد « 5 »
جامى كه تهى گردد از خون دلم پُر كن * وانگه مى صافى را با دُرد مياميزيد
چون روح حقيقى را افتاد « 6 » مى اندر سر * اين نفس بهيمى « 7 » را از دار درآويزيد
خاكى كه نصيب آمد از جور « 8 » فلك ما را « 9 » * آن خاك بچنگ آريد بر فرق فلك « 10 » ريزيد
ياران قديم ما در موسم گل رفتند * خون جگر خود را « 11 » از ديده فروريزيد
عطّار گريزانست از صحبت نااهلان * گر عين عيان خواهيد از خلق « 12 » بپرهيزيد
387
دل چه خواهى كرد چون دلبر رسيد * جان برافشان هين كه جانپرور رسيد « 13 »
هامش
( 1 ) - سل : اى خوش نفسان
( 2 ) - مج و مه : اين غزل را ندارد
( 3 ) - سل : مستانند
( 4 ) - مس : مى در كف آن
( 5 ) - فر : با مست مياويزيد
( 6 ) - سل : از نور حقيقت را افتاد . مس : چون نور حقيقت
( 7 ) - سل و مس : وين نفس طبيعت را
( 8 ) - فر :
دور فلك
( 9 ) - سل : در خاك بخواهيم خفت تا دور فلك بر ما
( 10 ) - مس : فرق سرم
( 11 ) - سل : خون دل خود را هان از
( 12 ) - سل : اكنون كه شدم بارى از خلق . مس : با غير مياميزيد
( 13 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد . فر و فى و مس : دارد