هرگز نشوى تو هم « 1 » نفس كس را * كانجا كه تويى نفس نمىآيد
خورشيد بلند را چه كم « 2 » بيشى * كش سايه « 3 » ز پيش و پس نمىآيد
چون در قعرست دُرّ وصل تو * جز بر سر آب خس نمىآيد « 4 »
در پاى فراق تو شوم پامال « 5 » * چون وصل تو دسترس نمىآيد
عطّار كه چينهء تو مىچيند * مرغيست كه در قفس نمىآيد
371
آن روى بجز قمر كه آرايد * وان لعل بجز شكر كه « 6 » فرسايد « 7 »
بس جان كه ز پرده در جهان افتد * چون روى ز زير پرده بنمايد
در زيبايى و عالمافروزى * رويى دارد « 8 » چنان كه مىبايد
خورشيد چو روى او همىبيند * مىگردد و پشت دست مىخايد
امروز « 9 » قيامتيست از خطّش * خطّى كه هزار فتنه مىزايد
گويى ز بنفشه « 10 » گلستانش را * مشّاطهء حسن مىبيارايد
آورد خطى و دل ببرد از من * جان منتظرست تا چه فرمايد
زين بيع و شرى كه خطّ او دارد * جز خون جگر مرا چه گشايد
الحق ز معاملان « 11 » خطّ او * ديريست كه بوى مُشك مىآيد
زين گونه كه « 12 » خطّ او در آبم زد * شك نيست كه دوستى بيفزايد
عطّار اگر چنين كند سودا * چه سود چو جان او نياسايد « 13 »
هامش
( 1 ) - مه : يك نفس
( 2 ) - سل : چو كم . مس : چه كم بستى
( 3 ) - سل و مه و مس : گر سايه
( 4 ) - مج : اين بيت را ندارد
( 5 ) - مج و مس : شوم كشته
( 6 ) - مه : چه فرسايد
( 7 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد
( 8 ) - مه : رويى دارى
( 9 ) - مس :
و امروز
( 10 ) - مه : گويى نشكفته
( 11 ) - مس : معاملات
( 12 ) - مس : زين شيوه كه
( 13 ) - مس : كه جان او بياسايد